نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز
دانـشآمـــوزان عـــالــم را هـــمــه دانـا کـنـد
ابـتــدا قــانـــون آزادی نـــویــســد بـر زمـیـن
بـعـد از آن بـا خـون هفـتـاد و دو تن امضا کند
و امروز چهل روز است كه ديگر كودكان يتيم قبيله بني هاشم آغوش گرمش را لمس نكرده اند
چهل روز است كه ديگر سكينه سر بر بالين پدر نگذاشته
چهل روز است كه زينب نتوانسته با نگاه به صورت نوراني حسين(ع)، داغ از دست دادن مادر، پدر و برادرش را فراموش كند
چهل روز است كه ديگر بني هاشم قامت استوار ابالفضل را نديده اند
چهل روز است كه با نبودن ابالفضل كودكان پريشان و درمانده اند
چهل روز است كه ديگر علي اكبري نيست كه با ديدنش ياد رسول الله زنده شود
چهل روز است كه دیگر بيابان از عطش گلويي كوچك و نحيف نمي سوزد
چهل روز است كه مشک، دلتنگ دستهاي ابالفضل است
و اما كمي كمتراز چهل روز است كه ديگر ستاره هاي آسمان شب، اشكهاي سه ساله را نظاره نمي كنند تا خون گريه كنند
و چهل روز است كه زينب تنها به ميان كوچه ها قدم مي گذارد و علي(ع)، حسن(ع)، حسين(ع) و ابالفضل(ع) و علي اكبري(ع) نيستند كه اطرافش را بگيرند تا چشم نامحرم حتي به قامت زهرايي اش نيفتد
آه زينب آه زينب آه زينب
به ديدار برادران و فرزندان بازگشته اي؟ اما تو كه اينگونه نبودي.
زينب كجا و قامت خم؟
زينب كجا و گيسوي سفيد؟
صداي زينب آخر اينگونه نبود؟
....
اما برخيز زينب، برخيز كه رسالت عاشورايي تو هنوز به پايان نرسيده است و تو بايد پرچم عاشورا را آنچنان برپا نگاهداري كه تا قيام قيامت هم كسي نتواند به آن حتي ضربه اي بزند، چه رسد به اينكه ...
برخيز تا برادر آرام بخوابد! فارغ از نامردي و نامردمي ها، فارغ از امام نشناسي ها و كينه هاي ترك خورده
بگذار تا برادر، سه ساله اش را آرام در آغوش بخواباند، تا پس از سالها دوري، كمي هم با پدر و مادر خلوت نمايد
برخيز، برخيز كه زمين به قدم هاي تو نياز دارد...
|